تبليغاتX

خاطرات یک بی سیم چی



با سر و صداي محمود از خواب پريدم. محمود در حاليکه هرهر مي‌خنديد رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فاميلات آمده‌اند ديدنت!» عباس چشمانش را ماليد و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، اين جا کجا؟»

- خودت بيا ببين. چه خوش تيپ هم هستند. واست کادو هم آورده‌اند!

همگي از چادر زديم بيرون. سه پيرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدي به سر در حاليکه يکي از آنها بره سفيدي زير بغل زده بود، مي‌آمدند. عباس دودستي زد به سرش و ناليد: «خانه خراب شدم!»

به زور جلوي خنده مان را گرفتيم. پيرمردها رسيده نرسيده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ريش زبر و سوزن سوزني شان گرفتند به بوسيدن. عباس شرمزده يک نگاه به آنها داشت يک نگاه به ما. به رو نياورديم و آورديمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر ديگر رفتند سراغ دم کردن چايي. عباس آن سه را معرفي کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دايي، پدرزن آينده اش. پيرمردها با لهجه شيرين لري حرف مي‌زدند و چپق مي‌کشيدند و ما سرفه مي‌کرديم و هر چند لحظه مي‌زديم بيرون و دراز به دراز روي شکم مان را مي‌گرفتيم و ريسه مي‌رفتيم. خان دايي يا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بيا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازي لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زديم بيرون. ولخرجي کرديم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زديم و با کمپوت سيب و گيلاس از مهمان‌هاي ناخوانده پذيرايي کرديم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بيرون داد و گفت: «وضعتان که خيلي خوبه. پس چي هي مي‌گويند به جبهه‌ها کمک کنيد و رزمنده‌ها محتاج غذا و لباس و پتويند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلايي شما مهمانيد و بچه‌ها سنگ تمام گذاشته‌اند.» اما اين بار پدر و آقا بزرگ هم ياور خان دايي شدند و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان!

کم کم داشتيم کم مي‌آوريم و به بهانه‌هاي الکي کرکر مي‌کرديم و آسمان و صحرا را نشان مي‌داديم که مثلا به ابري سه گوش در آسمان مي‌خنديديم! شب هم پتوهايمان را انداختيم زيرشان و آنها تخت خوابيدند.

از شانس بد آن شب فرمانده گردان براي اين که آمادگي ما را بسنجد، يک خشم شب جانانه راه‌انداخت. با اولين شليک، خان دايي و آقا بزرگ و پدر يا مش بابا مثل عقرب زده‌ها پريدند و شروع به داد و هوار کشيدن و يا حسين و يا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.

لابه لاي بچه ضجه مي‌زدند و سينه خيز مي‌رفتند و امام حسين را به کمک مي‌طلبيدند. اين وسط بره نازنازي يکي از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش مي‌دويد و بع بع مي‌کرد. ديگر مرده بوديم از خنده.

فرمانده فرياد زد: «از جلو نظام!» سه پيرمرد بلند فرياد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان ترکيد. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالي کرد: بشين، پاشو، بخيز!

با هزار مکافات به پيرمرد حالي کرديم که اين تمرين است و نبايد حرف بزنند تا تنبيه نشويم. اما مگر مي‌شد به بره نازنازي حرف حالي کرد. کم کم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولين گردان مي‌رفت که عباس با خجالت و ناراحتي بغلش کرد و آورد. پيرمرد‌ها ترسيده و رميده شروع کردند به حرف زدن که: «بابا شما چقدر بدبختيد. نه خواب داريد و نه آسايش. اين وسط ما چکاره ايم، خودمان نمي‌دانيم!»

صبح وقتي از مراسم صبحگاه برگشتيم، ديديم که عباس بره اش را بغل کرده و نگاه مان مي‌کند. فهميديم که سه پيرمرد فلنگ را بسته‌اند و بره را گذاشته‌اند براي عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دايي پيرمرد خوبي است. حتماً دخترش را بهت مي‌دهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدايي کرد و لباس عباس معطر شد!

(کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 47)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388;ساعت 10:42;  توسط میرحسین;  | 

طبیبا وا مکن زخم سرم را

مسوزان قلب زینب دخترم را

طبیبا کار از درمان گذشته

که آتش آب کرده پیکرم را

طبیبا نسخه ننویسی که باید

اجل بر چیند امشب بسترم را

ببند آنگون فرقم را که در قبر

نبیند فاطمه زخم سرم را

در و دیوار مسجد بود شاهد

که من گفتم اذان آخرم را

من آن یارم که شستم در دل شب

تن خونین تنها یاورم را

درود زندگی را گفتم آن روز

که زد در کوچه قنفذ همسرم را

شکاف زخم و ضعف تن به من داد

نوید وصل حی داورم را

از آن سوزم که امشب گوید آن پیر

کجا برده فلک، نان آورم را

به "میثم" داده‎ام سوزی که گوید

سخن‎های دل غم پرورم را

                                                 "حاج غلامرضا سازگار"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388;ساعت 0:23;  توسط میرحسین;  | 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388;ساعت 0:49;  توسط میرحسین; 

وقتى آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیكل تداركاتى- را مى كرد و غذایشان را یك كم چربتر مى كشید، یا میوه درشت ترى برایشان مى گذاشت، هر كس این صحنه را مى دید، به تنهایى یا دسته جمعى و با صداى بلند و شمرده شمرده شروع مى كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتى فى الدنیا و الاخره!» یعنى دارید پارتى بازى مى كنید حواستان جمع باشد.

اى كه دستت مى رسد كارى بكن 

گاهى مى شد آه در بساط نداشتیم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنیر، صبح پنیر، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. دیگر حرفى نبود كه نثار شهردار و تداركاتچى نكنند. آنها هم در چنین شرایطى لام تا كام نمى گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالى داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اى كه دستت مى رسد كارى بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابى چیزى از بقیه كم و كثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و لیكن نیست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چین بنداز، اگر خودم را مى خورید بار بگذارم.»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388;ساعت 13:43;  توسط میرحسین;  | 

آن شب با بدنهای کوفته و تن خسته به آسایشگاه بر گشتیم و تا سر به بالش گذاشتیم از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفتیم . نصفه های شب صدای برادر ابوالحسنی آسایشگاه را به لرزه در آورد یا الله برپا برپا بشمار سه بیرون به خط شید. از جا پریدم چشم هایم به شدت می سوخت پوتین هامو پام کردم و با سرعت همراه بچه های خواب آلود رفتم بیرون باور نمی کردم آن شب خشم شب داشته باشیم.

 این نهایت بی انصافی بود بچه ها از شدت خستگی تلو تلو می خوردند بزور روی پاهاشون بند می شدند بعد از به صف شدن راه افتادیم سمت اسکله چشمانم از حدقه در آمده بود حالا دیگه خواب از سرم پریده بود باور نمی کردم  در آن شب سرد بخواهند بیندازند توی آب یاد سردی به سرو صورتمام شلاغ می زد و آزارمان می داد به ساحل که رسیدیم برادر ابوالحسنی فرمان ایست داد .

ستون ها از حرکت ایستاد همه با نگاه های کنجکاو همدیگر را نگاه می کردند همهمه ای بین بچه ها پیچید و صدای برادر ابوالحسنی با صدای خروشان امواج دریاچه را در هم آمیخت برادرها پوتین هایشان را در بیاورند مور مورم شد بچه ها هر کدام بعد از چند بار این پا و آن پا کردن دست به کار شدند من هم بی میل پوتین هایم را در آوردم کف پایم که ماسه های سرد و یخی را لمس کرد بدنم رعشه گرفت صدای برادر ابوالحسنی رساتر از قبل شنیده شد خب حالا لباسهایتان را هم در بیاورید نا امید شده بودم از این که با آن وضع روحی و خستگی جسمی مجبور بودم بروم داخل آب سرد دریاچه خیلی ناراحت بودم . برادر ابوالحسنی گفت: برادرها یک بسیجی علاوه بر اینکه باید مرد جنگ باشد باید مثل مولا علی مرد عبادت و نماز شب هم باشد خداوند در قرآن می فرماید یا ایها المزمل قم الیل الا قلیلا پس بهتر است شما هم سعی کنید با وجود اینکه خسته هستید توفیق خواندن نماز شب را بدست آورید.

در ضمن شب ها قبل از خواب وضو بگیرید و با وضو بخوابید.الان هم که کنار اسکله هستید دست به کار شوید و با وضو بخوابید ما را هم دعا کنید. همهمه عجیبی بین بچه ها راه افتاد برادر ابوالحسنی این را گفت: و ما را تنها گذاشت و رفت. نسیم خوشی می وزید حالا دیگر احساس سرما نمی کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388;ساعت 0:51;  توسط میرحسین;  | 

هوا تاریك‌ بود. خیلی‌ تاریك‌. از ماه‌ خبری‌ نبود. ستون‌ نیروها از کناره گلی جاده «فاو ام‌ القصر» حرکت میکردن، یه مرحله دیگه از عملیات‌والفجر 8 جریان‌ داشت‌. گاهی‌ سینه‌ خیز، گاهی‌ بدو و گاهی‌ دولا دولامی‌رفتیم‌. عباس‌ تیربارچی‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز كشیده‌ بود. خمپاره‌ وكاتیوشاهای‌ دشمن‌، یكریز دشت‌ را گرفته‌ بودند زیر آتش‌ .

آتش‌ ته‌ قبضه شلیك‌ كاتیوشا اون دورا پیدا شد. حساب‌كار خودمان‌ را كردیم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بودیم‌كه‌ گلوله‌های‌ یكی‌ دو متری‌، یكی‌ بعد از دیگری‌  سرمان‌  بیایند پایین وجهنمی‌ از آتش‌ و انفجار ایجاد كنند. عباس‌ با دیدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پرید داخل‌ سنگر كه‌ روی‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ كسی‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ دید یك‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهایش‌ داخل‌ چاله‌ كوچكی‌ كه‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. برای‌ اینكه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اینكه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظری‌ بیندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شلیك‌ كاتیوشا بود،می‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ كن‌ تا من‌ بنشینم‌. الان‌ كاتیوشامی‌آید و داغونمان‌ می‌كند...»من‌ و میثم‌ كه‌ متوجه‌ قضیه‌ شده‌ بودیم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوری‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ دید آن‌ كسی‌ كه‌ پاهایش‌ را هل‌ می‌داده‌ تاكنارش‌ بنشیند، كسی‌ نیست‌ جز جنازه‌ یك‌ سرباز عراقی‌ با كله‌ای‌ متلاشی‌شده‌ و بدنی‌ پاره‌ پاره‌. با وجودی‌ كه‌ تیربارهای‌ دشمن‌ زیر نور منور بهترمی‌دیدند و شلیك‌ می‌كردند، سراسیمه‌ از سنگر پرید بیرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و میثم‌ را دید گفت‌: «بی‌ معرفتها شما می‌دانستید و به‌ من‌ نگفتید؟»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 2:36;  توسط میرحسین;  | 

قرار شد برای تصرف فاو، قبل از عملیات والفجر هشت، جاده‌ی «اروند كنار» بهسازی شود و جاده‌های آنتنی برای تردد كامیون‌ها و وسایل نقلیه‌ی سنگین مهندسی (لودر و بولدزر) كشیده شود. برای این كه ماشین‌ها از تیررس دشمن در امان باشند، نیاز بود در كناره‌ی اروند، دیواره‌ای احداث شود و چون جاده‌ای نبود و منطقه هم به خاطر نهرهای متعدد و آبیاری درختان و جزر و مد، باتلاقی بود، ناچار كامیون‌ها می‌بایست خاك را روی همین جاده كه در عرض اورند رود بود می ریختند و بچه‌ها خاك را داخل كیسه می‌ریختند و روی كتفشان به جلو حمل می كردند. از هر گردان چند نفر نیروی داوطلب مطمئن كه فكر مرخصی رفتن نداشتند نیاز بود. از گردان ما هم چند نفر برای این كار انتخاب شدند.

یك روز برای سركشی از پیشرفت كار وارد منطقه شدم. با تعجب دیدم بچه‌هایی كه عمدتاً برای قرار گرفتن در صف اول نماز جماعت از هم سبقت می گرفتند هر كدام به تنهایی زیر یك نخل نماز می‌خوانند و رغبتی به نماز جماعت نشان نمی‌دهند، برایم خیلی جای سوال بود كه چرا به این شكل عمل می‌كنند. كنجكاوی‌ام گل كرد. یكی از آن‌ها را تعقیب كردم. دیدم از بس گونی خاك را روی شانه‌هایش حمل كرد، شانه‌هایش زخمی و خونین شده است. همه، وضعشان به همین شكل بود، هیچ كدام هم نمی خواستند دیگری متوجه حال‌شان شود. تنهایی پشت نخل‌ها می‌رفتند و لباس‌هایشان را عوض می‌كردند و نماز می‌خواندند. یكی از این بچه‌ها، آقا سجاد بود. یك جوان خوش سیما كه به خاطر همین سجده‌های طولانی كه گاهی نیم ساعت طول می‌كشید، بچه‌ها اسمش را آقا سجاد گذاشته بودند. یكی از شب‌ها كه بچه ها داشتند گونی‌های خاك را حمل می‌كردند، خمپاره‌ای از طرف دشمن شلیك شد و یكی از تركش‌ها به آقا سجاد اصابت كرد. بچه‌ها در طول راه در آن تاریكی، وقتی از كنارش رد می‌شدند، فكر می كردند یكی از بچه‌ها خسته شده و دارد استراحت می‌كند. بعد از مدتی متوجه شدند آقا سجاد نیست. زیر گونی خاك را نگاه كردند، دیدند آقا سجاد به حالت سجده روحش به آسمان پركشیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388;ساعت 19:56;  توسط میرحسین;  | 

داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد . آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت . گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد.

 * گفتند « زیر هجده ساله ها برند پرسنلی برگیه تسویه بگیرند.» برگه ها دستمان بود. زار می زدیم التماس می کردیم بگذاردند برویم پیشش. سر به سرمان گذاشت. گفت « بفرمایید خرابکارا!  تخریب چی هر جا بره ، حتما واسه ی خراب کاریه .» رفیقم با گریه گفت« قد شما که از ما هم کوتاه تره .» خنده ای کرد، گفت « برگردید برید سر گردان خودتون.

 * سرش را پایین انداخت و گفت « سه ماه منتظر مونده اید واسه ی همچین روزی . چی بگم ؟ شرمنده ام ! عملیات لو رفته . آب انداخته اند توی منطقه » همه توی میدان صبحگاه داشتند گریه می کردند، او هم مثل بقیه .

 * همه داشتند سوار قایق می شدند. می خواستیم برویم عملیات. یکی از بچه ها ، چند ماهی دست کوموله ها اسیر بود. هنوز جای شکنجه روی بدنش بود. وقتی سوار شد، داد زد « پدر شون رو در می آریم. انتقام می گیریم.» تا شنید گفت « تو نمی خواد بیای. ما واسه ی انتقام جایی نمی ریم.»

 * شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه.» یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند.

 * اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. بهش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388;ساعت 13:6;  توسط میرحسین;  | 

این روز ها صحنه صحنه انتخابات است.خوب یا بد،درست یا غلط،زشت یا زیبا.

ام آخر و نهایت این انتخابات چیست؟چه چیزی باید نصیب من وتو در پایان بشود؟پاسخها گوناگون است،

یکی می گوید سهم تو یک رئیس جمهور است.

دیگری می گوید سهم تو همین مشارکت است.

و...

اما من صریح می گویم به کم قانع نیستم .من اصلا آدمی اهل معامله و تجارت هستم.آنهم سود آور وهنگفت.میدانی من در مقابل یک رایکه درصندوق می اندازم انتظارم فقط  بهشت است،بهشت!

 إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَّن تَبُورَ

به یقین كسانى كه كتاب خدا را تلاوت مى‏كنند و نماز برپا داشته و از آنچه به ایشان روزى داده‏ایم در نهان و آشكار انفاق كرده‏اند، به تجارتى امید بسته‏اند كه هرگز زوال نمى‏پذیرد

امابهشت را به بها دهند نه به بهانه.عالمان وعارفان برای خودسازی و انسان شدن هزاران تلاش ورنج کشیده اند.آنها در طول یک روز مراقب تک تک کلمات خویش بودند زیرا این آیه قرآن کریم آویزه قلبشان بودکه:

هیچ سخنى را بر زبان نمى‏آورد جز آنكه در نزد او فرشته مراقب حاضر و آماده‏اى (براى نوشتن) است

حال بسنج در این ایام روزانه چند هزار بار هیزم بسوی جهنم فرستاده ای  یادسته دسته ودامن دامن گل وریحانبه بهشت خویش روانه کرده ای!

آری ،مومن درهرگامی که بر می داردبسوی بهشت می رود.بنا براین من بهشتم را به جهنم تبدیل نمی کنم. تو نیز مراقب باش سیلاب پیامک ها این روزها راهی دریای نور نمی شود بلکه رو به گنداب گناه و تاریکی دارد. شایدهم اکنون برایت پیامکی رسیدوخندیدی ،عجله نکن !سریع برای دیگران نفرست !سریع آن را از صفحه روزگار گوشی ات پاک کن.والا شیطان اینقدر وسوسه ات می کند تا بلغزی و بفرستی.می دانی برنده و بتزنده انتخابات کیست؟اگر می تنها برنده تو باشی از حپیامبر به حضرت علی ضرت علی (علیه السلام) بیاموز:وفی وصیة النبی صلى الله علیه وآله لعلی علیه السلام قال: یا علی أفضل الجهاد من أصبح لا یهم بظلم أحد، یا علی من خاف الناس لسانه فهو من أهل النار، یا علی شر الناس من أكرمه الناس اتقاء شره وأذى فحشه، یا علی شر الناس من باع آخرته بدنیاه وشر منه من باع آخرته بدنیا غیره.

الکافی 2/327

ترجمه:پیامبر به حضرت علی فرمود .یاعلی برترین جهاد آن است که انسان صبح را آغاز کند در حالیکه قصد ظلم کردن به کسی را نداشته باشد.یاعلی کسی که مردم از زبان او بترسنداهل آتش است.یاعلی بدترین مردم کسی است که مردم ازترس اذیت و ناسزاگویی به او احترام کنند. یا علی بدترین مردم کسی است کهآخرتش را به دنیا فروخت.وبسیار بدتر ازاو کسی است کهآخرتش را برای دنیای دیگری فروخت.

بکوشیم در صحنه انتخابات بهشتمان را تبدیل به جهنم نکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388;ساعت 6:30;  توسط میرحسین;  | 

اواخر سال 1361 بود توی دبیرستان ارشاد درس می خوندم، با بسیج پایگاه حجرابن عدی هم همکاری می کردم، پایگاه فعالی بود، آموزشهای لازم را هم دیده بودیم، شبها آموزش، پست دادن و گشت رفتن و روزها مدرسه و درس، همراه من هم مجتبی نوش آبادی بود، همسایه بغلی، با هم می رفتیم و بر می گشتیم توی یه مدرسه درس می خوندیم، عباس برادر بزرگترم هم جبهه بود، عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود و خبر مفقود شدن علی اکبر اسکندری بچه محل و همسایه و دوست هم سن و سالمون توی عملیات خیلی ما رو ناراحت کرده بود، تا اینکه یک شب توی بسیج اعلام کردند از طریق پایگاه حجر و مسجد امیر قراره ثبت نام کنند و تعدادی رو به جبهه اعزام کنند، عجیب هوایی شدیم و تمام فکر و ذکرمون شد ثبت نام و رفتن به جبهه، شرایط ثبت نام، رضایت نامه کتبی از پدر و مادر ،دارا بودن سن 15 سال تمام و حضور پدر برای امضای رضایت نامه، با هر بدبختی بود با خونه، یعنی اول مادرم مطرح کردم، اولش اصلاً باورش نمی شد که بخواد مخالفت کند یا موافقت و سریع مثل همیشه گفت به بابات بگو، و بعدش هم نصیحت که شما بهترین کار براتون درس خوندنه، ضمناً برادرت عباس الان جبهه است و نیازی نیست شما بخواید برید، ضمناً شما رو نمی برن، و بعد از کمی که دید موضوع جدیه و هر روز اصرار ما بیشتر میشه اونم بیشتر می گفت. تا موضوع به گوش پدرم رسید، پدری خسته و کم حرف و بسیار با جذبه، اونم با روش خودش مخالفتهاشو می گفت، مگه جبهه بچه بازیه شما اول نمازتون را بخونید بعد برید برای اسلام خدمت کنید، و یا جنگ کار نیروهای ارتشه که سالها حقوق گرفتن برای همین روزها، و خلاصه حالا بذار عباس بیاد بعد تو برو و ...

چند شبی این ماجرا ادامه داشت و هنوز موفق به گرفتن رضایت نشده بودیم، از هر حربه ای استفاده می کردیم، از مسائل اسلامی گرفته و تا مسائل عاطفی و خلاصه تهدید و ...

از اون طرف هم بعضی از بچه ها که رضایت نامه گرفته بودن و ثبت نام کرده بودن ما رو بیشتر ترغیب می کرد تا تلاش کنیم، با هر بدبختی بود رضایت گرفتیم، با اعتصاب غذا، شروع به خواندن نماز اول وقت و تعریف خاطراتی که فلانی رو نگذاشتن بره جبهه صبح دیدن توی رختخواب مرده و یا فلانی خانواده اش مخالفت کردن بره فرداش تصادف کرده و مرده و ...

حالا با خوشحالی و رضایت نامه به دست رفتیم ثبت نام توی مسجد حضرت امیر . با کمال تعجب مسئول ثبت نام گفت شرمنده شما سن و سالت کمه و ما نمی توانیم اسمتو بنویسیم، خیلی حالمون گرفته شد و شروع کردیم به التماس و خواهش .هر کاری کردیم نشد، انگاری یارو پاشو کرده بود توی یه کفش و اصلاً حرفمون هم گوش نمی داد، مجتبی شرایط بهتری داشت هم هیکلش بزرگتر بود و هم یکبار اعزام شده بود منطقه اما با رفتن من به خاطر کوچک بودن جثه ام مخالف بودن. حتی متولدین سال 1346 رو هم دیدم که ثبت نام کردن ولی طرف هیکلی بود، غم دنیا روی دلم نشسته بود و نمی دونستم چکار کنم، کار به جایی رسیده بود که بعد از نماز مغرب ساعتها التماس می کردم و چونه می زدم اما کارساز نبود دیگه داشت زمان اعزام نزدیک می شد، اون موقع من 16 سال داشتم، یک شب به اعزام نیروها نمی دونم چی شد، فقط دیدم بعد از کمی التماس و با چاشنی گریه اسم من هم در لیست رزمندگان اعزامی ثبت شد، و قرار شد پدر و مادرم حضوری رضایت خودشون را اعلام کنند، که نیازی هم به اون نشد.

سید قاسم ساداتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388;ساعت 1:51;  توسط میرحسین;  |